تبليغاتX
برای فردا

مردي خود را درگذشت!!!

 

نيم ساعتي از طلوع آفتاب گذشته و طبق معمول هر روز، همه سراسيمه به طرف محل كاروزارشان در حركتند. زمان صبح روز شنبه را نشان ميدهد . (از آن شنبه هايي كه ما گفتيم سياه است اما همه نقدش كردند و نصيحت كردند كه چنين نبايد ديد!!).

 مثل تمامي مردم اين شهر-  صبحانه خورده و نخورده -  پالتوي زمستاني ام  را در سرماي بي سابقه پائيز! روي دوشم مي اندازم و با گذر از چند خيابان اصلي و فرعي، به يكي از ميدان هاي مركزي شهر ميرسم.

منتظر تاكسي مي مانم تا به محل كار برسم كه مي بينيم گوشه ديگر ميدان شلوغ شده و فرياد چند نفر از دور به گوش ميرسد. چند دقيقه بيشتر طول نمي كشد كه سروكله ي ماشين آتشنشاني و چند آمبولانس پيدا ميشود. اصلا فرصت سرك كشيدن و معطل شدن را ندارم و هرچه زودتر بايد به محل كار بروم. يكي از مسافران داخل تاكسي خبر ميدهد كه مردي در مقابل دفتر دو نماينده اصفهان در مجلس، خود را آتش زده و مردم به دادش رسيده اند و او را به بيمارستان منتقل كرده اند. يكي مي گويد: طرف مشكل سياسي داشته!! ديگري مي گويد: مطمئن است كه به خاطر مسائل خانوادگي خود را آتش زده و به صورت اتفاقي در مقابل دفتر نمايندگان مجلس اين واقعه رخ داده!!. 

هر كس اظهار نظري مي كند و چند ديقه بعد همه - همچنان كه بي هيچ سلامي دور هم جمع شده بودند- بي هيجچ خداحافظي از هم جدا  و در خيابان هاي اطراف  پراكنده مي شوند. سخت در فكر فرو مي روم و چندين بار خودم را لعن و نفرين ميكنم كه چرا در سر واقعه حاضر نشدم. ترجيح ميدهم من هم مثل ديگر مسافران تاكسي هر چه سريع تر پي كار خويش  روم و ساعت  ورودم به اداره را به تاخير نياندازم.!!

بالاخره ان روز هم به پايان مي رسد . فرداي آن، تيتر تنهاي روزنامه ي استان توجه مرا به خودش جلب مي كند:

« خودسوزي مردي دل اصفهان را لرازند»  .

نزد دوستانم در خبرگزاري ايسنا ميروم تا از اصل ماجرا خبر دار شوم. متن كامل گزارش خبرنگار روزنامه استاني كه در سر واقعه حاضر بوده  را نيز ميخوانم . هيچ روحي بر آن حاكم نيست!!

خبر درباره خودسوزي مرد چهل و پنج ساله اي است. قلم و متن گزراش بسيار كليشه اي و بي روح تنظيم شده .با اين گزارش ، دل اصفهان كه هيچ !!! بعيد مي دانم دل خبرنگار حاضر در صحنه نيز لرزيده باشد!!! . خبرنگار ايسنا هم گفتگويي تلفني با خانم اخوان نماينده مردم اصفهان در مجلس، انجام داده و اين تيتري است كه از ميان سخنان نماينده استخراج شده و در بالاي سر برگ قرار گرفته:

« از اين آدم ها در شهر بسيارند» !!!

يك روز بعد خبري تكميلي را در روزنامه نسل فردا مي بينيم : « مردي به علت برخي مشكلات مالي بارها و بارها به دفتر دو نماينده استان رفته و خواستار پيگيري  وامي ششصد هزار توماني شده و سرانجام پس از دو ماه پيگيري  چند روز پيش با مقداري بنزين در مقابل دفتر نمايندگان استان خود را به اتش مي كشد!!»..

حسن كامران ديگر نماينده مجلس نيز در بخش ديگري از گزارش اعلام كرده : آماده كمك به اين مرد و خانواده اش است!!

 چند روز بعد، در فضايي محدود و در صفحات داخلي روزنامه، خبري را ميخوانم :

« مردي كه به خاطر ششصد هزار تومان وام خود را آتش زده بود، به علت شدت جراحات وارده، عصر روز گذشته درگذشت».

اما بعيد مي دانم كه در اين هياهو وشلوغي شهر، دل كمتر كسي براي او لرزيده باشد.!! حتي اگر بارها و بارها ، ماجرا را تيتر يك روزنامه ها كرده و فرياد زنيم!!

 

نوشته شده توسط صفری در ساعت 15:5 | لینک  | 

 شنبه

 

من نه شاعرم و نه آنچه مي نويسم شعر. تنها گهگاهي، وقتي سياهي هاي جامعه خسته‌ام مي كند و كلافه ، نمي دانم چرا متن هايم تا كمي موزون ميشود و احساسي!

تصميم گرفته بودم ديگر «سياهه ‌هاي تاريك» را بر وري وبلاگ نگذارم، ولي اصرار دوستي، نگذاشت.

اين آخرين سياهه‌ي چندين شب قبلم است كه مي خوانيد:

 

 شنبه، شلوغ و تاريك

چون پايتخت ايران

شنبه سياه و مايوس

بي انتظار و بيمار

شنبه براي آغاز

آغاز يك تكاپو

در انتهاي جاده

در ابتداي يك راه

شنبه سياه و دلگير

چون چرخه‌اي مدّْور

شنبه هميشه خالي

خالي به سان جمعه

خالي به سان هفته

خالي به سان يك ماه

خالي به سان يك سال

خالي به سان يك عمر

عمري پر از تلاطم

عمري پر از سياهي

در جهل و ظلمت و جور

در عهد مهروزان

در عهد حاكمان عادل

 

شنبه همه سياه است

يك شنبه هم همينطور

تا روز چهارشنبه

فرداي چهارشنبه

- پنج شنبه خيالي-

پايان يك شلوغي

در امتداد تكرار

فرداي پنج شنبه

-در بسته در سرايي

ساكت به سان دريا-

بي انتظار و تسليم

تنها اميد يك خواب!

 

شنبه دوباره آغاز

آغاز راه تكرار

تكرار و عصر تكرار

 

 

نوشته شده توسط صفری در ساعت 16:37 | لینک  | 

مظلوميت خدا در تشيع

 

چند سالي مي شود كه ديگر حال و حوصله شب قدر و شركت در مراسم هاي مختلف آن را نداشته و ندارم. شب بيست و سوم ماه رمضان بود كه يكي از دوستان افغاني ام تماسي با من گرفت و مرا به موسسه شان دعوت كرد تا مراسم شب قدر را با چند تن از ديگر دوستان، دور هم باشيم. بدم نمي آمد كه سري به آنها زده و شب را نزد آنان بمانم چراكه ظاهرا چند ساعتي از مراسم آنان را گفتگوهاي انتقادي و بحث در باره دين و شريعت تشكيل مي داد. دوستم به من قول داد كه هر جور كه مي خواهم مي توانم حرف بزنم و درباره شريعت و مذهب ، هر چه مي خواهم، مي توانم بگويم!!!. ساعت دوازده شب بود كه به موسسه شان رسيدم . جمع بيست نفره اي از جوانان افغاني مقيم ايران دور هم جمع بودند و پس از زيارت عاشورا جلسه بحث آغاز شد. طبق قول قبلي از من خواستند بحثم را شروع كنم اما بانگاهي به چهره هاي اطرافم، دريافتم اينجا هم دست كمي از جمع هاي مذهبي ايران ندارد و هر بحثي را به راحتي نمي توان مطرح كرد. بالاخره با سانسور بسياري از حرف هايم، موضوع بحثم را « مظلوميت خداوند در ايران و آيين تشيع»، مطرح كردم. برق چشم هاي دور و ورم حكايت از آن داشت كه اصل موضوع، تا حدي ثقيل و اما و اگرهايي را در پي دارد. اصلا روي خودم نياوردم و بحثم را ادامه دادم:

 اينكه وزن امامان و امام زادگان در تشيع به مراتب بيشتر از خود خدا و كلامش است.

اينكه، شيعيان نحوه ارتباط برقرار كردن بدون واسطه با خداوند را بلد نيستند.

اينكه ، نقش معصومين وامامزداها آنچنان پر رنگ شده كه خدا را به فراموشي سپرده ايم .

اينكه خانه امازداده ها در ايران، به مراتب آبادتر از مساجد (به عنوان خانه خدا) است.

اينكه بسياري از ما در لبه تيز شرك و  توحيد در حركتيم .

 اينكه تاكيد بر حضور واسطه ها بين خلق و خدا از سوي حوزه هاي علميه، توجيه حضور بيش از حدنهادهاي ديني و روحانيت را به ذهن متبادر مي سازد.

و بالاخره اينكه خدواند در آيين تشيع واقعا مظلوم است و در حق او ظلم شده و البته چند نكته ديگر...

دوستان افغاني در جلسه چندين ساعتي مان ، هر كدام به نقد و بررسي سخنانم پرداختند و من خوشحال از اينكه به خوبي و خوشي توانسته ام چند درصدي از آنچه را كه هميشه بدان فكر مي كنم را در جمعي مطرح سازم ، نفس راحتي كشيدم.

اما در پايان جلسه از طريق دوستم متوجه شدم كه ظاهرا خيلي احترام مهمان بودن ما را نگه داشته اند و گرنه .....

بعد از وگرنه(!!) را نمي دانم ممكن بود چطور شود. بايد يك بار ديگر كه از اين كارها كردم شما را در جريان بگذارم كه بعد از وگرنه ممكن است چه اتفاق هايي رخ دهد. فقط اين  را مي دانم ، كه خطوط قرمز پيرامون شريعت و مذهب ، واقعا پر رنگ است و به همين راحتي نمي توان به محدوده آن وارد شد و صد البته ورود به اين حوزها هزينه هاي زيادي را در پي خواهد داشت!!

نوشته شده توسط صفری در ساعت 13:26 | لینک  | 

پسرك بي ايمان!

 

 تا ديروز كه نمرات خوب تحصيل و نمازهاي سر وقت و دعاهاي شبانه، سر جايش بود،به به و چه چه همه بلند بود . در هر مجلس غيبت كنان زنانه اي كه مي خواستي وصف خوبي هايش را مي توانستي بشنوي!! موج تشويق ها و ترغيب ها آنچنان شدت داشت كه از همان اوان كودكي شروع كرد اداي بزرگترها را در آوردن. وقتي در جمعي، كودكان و كوچكتر ها مشغول شيطنت ها و بازي كردن هاي خود بودند، در ميان بزرگتر ها مي نشست و حرف هاي گنده تر از خودش بلغور مي كرد. مثل بزرگتر ها دعا مي خواند و روزه ميگرفت و در مجالس مختلف و دعا و ثنا هم شركت مي كرد . اين ماجراها تا ورود به سن هجده سالگي اش ادامه داشت. اكنون ديگر براي خودش كسي شده بود و اعتبار شاياني هم كسب كرده بود. دعاي كميل و ... را از حفظ مي خواند. گريه هاي شبانه و مناجات هاي عوام پسندي كه او را به خدا نزديك ميكرد هم جايگاه خودش را داشت!!.

نگاه بد حرام بود. دروغ بد بود و خيانت زشت . لذا او همه را بيش از همگان رعايت مي كرد. آنقدر كه معناي نگاه بد و عمل حرام ( بالعكس بسياري از اطرافيانش) را چندان متوجه نمي شد!!

گذشت و گذشت تا آنكه براي خودش اصول ديگري را يافت. دين را تنها در مناسك صوري و آداب مسلكي نمي ديد و سعي مي كرد نگاهش جامع تر و فراتر از  نگاه محدود گذشته اش باشد. اما ظاهرا واكنش هاي نه چندان رضايت بخش اطرافيان را همراه خود داشت.

نقد برخي مناسك شريعت و آداب كهن ديني، فضايي را فراهم كرده بود كه خيلي  ها حساب هاي خود را با او تسويه كنند. آن پسرك معصوم و مومن گذشته!! حالا ديگر لات و بي دين و بي ايمان شده بود و آنهايي كه تا ديروز ( و حتي امروز ) بي اخلاقي ترين عمل ها هم از آنان سر ميزد، همان جوانان هم سن و سال ديروزيش كه هنگام اعمال خلاف اخلاق ، هزار سر كوفت و نقد را از پدران و مادرانشان مي شنيدند و دائما پسرك مومن !!را به عنوان نماد خوبي بر سرشان فرود مي آوردند!! اكنون داعيه دار كفر و بي ايماني او شده بودند. پدران و مادرانشان هم كه ظاهر اعمال و كردار پسرك برايشان غير عادي به نظر مي رسيد، بدشان نمي آمد همراهي كنند!!

او كم كم داشت به نماد و سمبل بي ايماني و بي ديني در مي آمد . توسط همان كساني كه تا ديروز نماد عصمت و تدين و ايمان مي خواندش!!!

 

نوشته شده توسط صفری در ساعت 11:19 | لینک  |