تبليغاتX
برای فردا

در خدمت و خيانت خاتمي

 

سيد محمد خاتمي و عملكرد هشت ساله اش ، بي شك از آن دوران هايي است كه حرف و حديث هاي زيادي پيرامونش نهفته است. هر چند در هشت سال گذشته مجال و فرصتي يافت نشده تا نويسندگان و انديشمندان اين ديار به نقد و بررسي واقع بينانه دوران اصلاحات بپردازند اما گمان مي كنم كه در شرايط كنوني ، قبل از آني كه تمامي تجربيات هشت سال اخير صرفا براي آيندگان به تاريخ سپرده شود!! ، مجال و فرصت خوبي است تا همه به نقد آنچه در هشت سال گذشته بر سرمان آمده بنشينيم و بتوانيم از تجربيات اين دوران ، در حركت  هاي بعدي سود برده و آنان را به كار بنديم .

البته حقيقتش را بخواهيد ، شخصا در شرايط كنوني قصد بررسي و تحليل عملكرد خاتمي و دوران مسوليتش را نداشتم اما چند روز پيش خبري را از يكي از دوستان شنيدم كه برايم  سنگين آمد . خبر از اين قرار بود كه سيد محمد خاتمي از عملكرد دوستان اصلاح طلب به خصوص سازمان مجاهدين و مشاركت،  در طول سالهاي گذشته ناراحت بوده و  ظاهرا در دوران جديد فعاليت هايش نيز ، چندان قصد همراهي و همكاري با اين گروهها را ندارد.!!!! البته ظاهر قضايا و سكوت خاتمي پس از دوران مسوليتش و عدم ارتباط با نيروهاي اصلاح طلب نيز حكايت از برخي مسائل پشت پرده و دلخوري هاي او از اين جريان ها دارد.

 نمي دانم شايد هم خاتمي به مانند بسياري از جريان هاي سياسي اين مملكت خود را ذي حق دانسته و گمان مي برد كه دلايل  به نتيجه نرسيدن جريان اصلاحات، تندروي هاي برخي دوستان اصلاح طلب بود است.!!

به گمان بنده سيد محمد خاتمي در هشت سال گذشته سه مرحله را طي كرده: مرحله اي كه واقعا در خدمت مردم و همراه با اكثريت نخبگان و فعالين سياسي اصلاح طلب ايران بود. كه سه سال اول دوران رياست جمهوريش جز اين دوران به حساب  مي آيد.

مرحله دوم: زماني بود كه نه بودش موثر بود و نه نبودش مهم.  نه خدمتي مي كرد و نه خيانتي .  تنها خنثي و بي تاثير در ساختار حكومت باقي ماند. سال پاياني نخستين دوران رياست جمهوري اش تا سه ماه اول مرحله دوم رياست جمهوري خاتمي ، يعني تا آن روزي كه كابينه خود را به مجلس ششم معرفي كرد را مي توان جز دوران دوم رئيس جمهوري سابق دانست.

 اما مرحله سوم زماني بود كه خاتمي جز خيانت به اين سرزمين و مردمان آن هيچ نكرد . معرفي كابينه اي بس ناهماهنگ و بي مسوليت در دوره دوم رياست جمهوري آغاز راه خيانت او بود و  اين خيانت ها و بي مسوليت تا روز هاي پاياني نيز ادامه يافت.

خاتمي در آغاز دور دوم رياست جمهوريش به خوبي مي دانست كه هيچ  نمي خواهد انجام دهد و قصد هيچ تغيير و تحولي در راه و منش گذشته خود ندارد و تنها آمده است براي ديگران!!! ديگراني كه ما همه اميد داشتيم او بيايد براي اصلاحشان!!! نه تنها براي اصلاحشان نيامد، بلكه خود نيز به آنها پيوست و به جاي آنكه خود را به مردمي كه به او راي داده بودند پاسخگو بداند ، خود را به ديگراني پاسخگو مي دانست كه مسبب تمامي مشكلات و معضلات اين مملكت بودند!! و گزارش عملكردش را ديگران مي بايست تائيد مي كردند!!! نه كساني كه به او راي داده بودند و او را بر سر كار آورده بودند و هزينه ها برايش داده بودند!!.

بعضي وقت ها پيش خودم فكر مي كنم كه چه شد كه در دور دوم ، علي رغم تمامي نامهرباني ها و بي عملي ها و خيانت ها ، مجددا به پشت خاتمي و حمايت از او باز گشتيم!؟ آيا نبود حرف ها و حديث ها و قول ها و پيمان هايي مبني بر تشكيل كابينه اي كارآمد و موثر !!، كابينه اي همراه با شعارهاي اصلاحات و همگام با مردم!!. اما خاتمي سنگ بناي خيانت، را دانسته يا ندانسته،در همان آغاز راهش در دوران دوم مسوليتش گذاشت . او جريان اميدوار و پر نشاط اصلاحات را مستاصل و مايوس كرد و نتيجه عملكردش چيزي نشد جز ظهور شخصي همچون احمد نژاد.

 احمدي نژاد و ظهور جريان هاي اقتدار گرا در ايران، دقيقا جزئي از دستاوردهاي سيد محمد خاتمي بود و كابينه ي بي مسوليتش.

البته من نيز به خوبي مي دانم كه هر فرد و جرياني، همچنان كه عملكردها و دستاوردهاي منفي دارد، يقينا دستاورد هاي مثبتي نيز مي تواند داشته باشد.

 اما در اين مقال قصد آن ندارم كه به عملكرد هاي موثر و مثبت خاتمي در دوران خدمتش اشاره كنم. تنها مي خواستم به آقاي خاتمي و دوستانش بگويم كه چندان هم خود را محق و ذي حق ندانيد و اگر صدايم به جاي مي رسد( كه نمي رسد) به او بگويم :

اگر بنا باشد كه كسي طلبكار باشد، اين مردم و جريان اصيل اصلاحات است كه مي بايست طلبكار باشد، نه جنابعالي و برخي دوستان مجمع روحانيون مبارزتان!!!!!!!!!

 

نوشته شده توسط صفری در ساعت 20:46 | لینک  | 

من نه منم

 

لابد در اين هفته متوجه برخي تغيير و تحولات در طراحي وبلاگم شده ايد.پيش خودم هميشه فكر مي كردم كه  چطور« مني» مي تواند خودش نباشد. يعني در عين حالي كه« من »است، در همان شرايط« من »نباشد. تا اينكه اين طراحي وبلاگ ما به مشكل برخورد . من حقيقي ما شروع كرد به طراحي و ... ولي نتيجه اش دو هفته اي بلا تكليفي بيش نبود !!. چند زماني كه گذشت يك « مني» غير از« نيم من ما»!! پيدا شد كه يك جورهايي متوجه ناشي گري ما در عرصه طراحي وبلاگ شد.لذا دست و آستين را بالا زده و طي چند روز، قالب جديدي را كه مشاهده مي فرمائيد، براي ما طراحي كرد. لذا بر خود واجب دانستم كه به اطلاع دوستان و مخاطبان عزيز برسانم : اين « مني» كه طراحي وبلاگ را انجام داده نه آنكه «من» باشم ، بلكه« من نه منم» بوده كه در همین جا از تمامي زحماتش در اين چند روز تشكر مي كنم.

نوشته شده توسط صفری در ساعت 22:53 | لینک  | 

كماندوي ديوانه

 

سالهاي 60 بود كه با آغاز جنگ ايران و عراق به نيروي زميني ارتش پيوست و در جبهه  جنگ ايران و عراق مسوليت گردان هاي كماندويي ارتش را در مناطق مختلف عملياتي پذيرفت. شش سال جنگ و سرانجام جانباز شدن نه از ناحيه دست و پا و ... بلكه از ناحيه سر !!! محصول شش سال پايداري بود. انفجاري مهيب در كنارش همان و گرفتار موج انفجار شدن همان.

اكنون بيش از بيست سال از آن زمان مي گذرد.

اوائل كه از جبهه آمده بود مردم اطرافش احترامش را داشتند و از او به عنوان جانباز ياد مي كردند اما چند سالي نگذشت كه همه فراموشش كردند و شد ديوانه محل و مضحكه خاص و عام!!!

عصر روز گذشته نزديك غروب بود كه از محل كار باز ميگشتم. روي پل بزرگمهر ازدحام جمعيت توجه مرا به خودش جلب كرد. جلوتر رفتم. كماندوي سابق خودمان بود. تمامي لباس هايش را كنده بود و بر روي پل بزرگمهر  از روي نرده هاي دو طرف پل حركت مي كرد. هر كس از راه ميرسيد چيزي به او مي گفت. يكي ديوانه خطابش

 مي كرد و ديگري رواني!!! . ظاهرا آتشنشاني را هم خبر كرده بودند تا از خود كشي اش جلوگيري كنند!!!

بغض گلويم را گرفته بود. مي خواستم همانجا فرياد بزنم كه او ساليان سال است كه مرده، نيازي نيست از خودكشي اش جلوگيري كنيد. او چند ماه پس از ترخيص از بيمارستان در سال  66 ، مرد !!!!. عصر همان روز جمعه ي كه همه فراموشش كرديم و به سر كارهاي روزمره مان باز گشتيم و ديوانه خطابش كرديم!!!

نوشته شده توسط صفری در ساعت 23:34 | لینک  | 

    دزدگير

 

نيمه هاي شب بود كه زنگ تلفن منزل به صدا درآمد. آن طرف خط ، عمويم پريشان و مضطرب خبرهاي غير خوشايندي را مطرح ميكرد:

« ساعتهاي دو نيمه شب، زماني كه همه در خواب بودند دزدي وارد خانه شان شده و به طبقه فوقاني مي رود. كامپيوتر و تلفن و يك سري وسائل صوتي تصويري را در چادري بسته و به بالاي ديوار منزل جهت خروج ميرود كه عمو ي ما با چشماني خواب آلود از خواب بيدار ميشوند. دزد وسائل را از همان بالاي ديوار به پائين پرت كرده و فرار مي كند، اما عمو و يك موتوري رهگذر پس از تعقيب كوتاهي موفق مي شوند او را دستگير و به كلانتري محل تحويل دهند».

 اين شرح كوتاه و مختصر آنچه بود كه طي دو ساعت بر عمو و خانواده اش گذشته بود. لباس هايم را پوشيدم و با عمويم به كلانتري محل رفتيم. آقاي دزد مشغول التماس و ناله به زمين و زمان بود. سرگردي كه مسوليت شيفت شب كلانتري را بر عهده داشت گفت: ما صرفا در اينجا پرونده اي براي دزد درست كرده و شما براي پيگيري مسائل مي بايست به همراه دزد به ِ«آگاهي» محل برويد. گفتم يعني ما شخصا با آقاي دزد مي بايست به آگاهي براي پيگيري پرونده برويم. جناب سرگرد با تكان دادن سري به ما فهماند كه شخصا با خودرو شخصي خودمان مي بايست دزد را جهت پيگيري پرونده به آگاهي اصفهان ببريم.

ساعت از پنج صبح گذشته بود و كم كم به اذان صبح نزديك مي شديم كه دزد را به آگاهي محل رسانديم. مشغول توضيح دادن ماجرا به يكي از ماموران آگاهي بودم كه يكي از پرسنل نيروي انتظامي كه چند ستاره‌اي را هم با خودش به يدك مي كشيد اسم دزد را از من پرسيد:

«توكل»

سريع گفت: «توكل تركه» هستش. منتظر باش خودم مي آيم. آخر مامور ويژه بازپرسي توكل تركه خود من هستم. تا من نباشم حرف نميزنه!!!!!!!!!!.

با كابل سياه كلفتي كه در دست داشت و با چهره‌اي اخمو و درهم ، به سراغ توكل رفت .بالاخره دزد اعتراف كرد كه بيست و سومين بار است كه اقدام به دزدي مي كند!!!.

ظاهرا ماموريت ما تمام شده بود. اجازه ترخيص خواستيم اما مسوول شيفت شب گفت : اگر شما پي گير پرونده نباشيد چند روزي در آگاهي بازداشت و سپس آزاد مي شود!!

ما را بگو، كه پيش خودمان فكر مي كرديم كه چه كار  بزرگي كرديم و صدقه سرمان يعني دزد دستگير كرديم!!!.

 ظاهرا صبح اول وقت بايد مراجعه كنيم تا آقاي دزد را به دادگستري ببريم!!

چند ساعتي را پشت در دادگاه معطل مي شويم و همراه با سه چهار دزد ديگر!! وارد دادگاه مي شويم.

قاضي دادگاه قاضي كيشيك است و صرفا قرار مجرميت صادر مي كند. خطاب به من مي گويد پيگير پرونده باشيد تا روز اصلي دادگاه به عنوان شاكي خصوصي در دادگاه حضور داشته باشيد.!!!! گفتم آقاي قاضي ما يك غلطي كرديم و دزدي گرفتيم و از شب گذشته تا كنون هم نيم ساعت نخوابيديم.  اگر اجازه بدهيد ما را به خير و آقاي دزد را به سلامت و شما را هم دردسر ندهيم. اصلا ما اشتباه كرديم كه دزد گرفتيم!!! و اصلا به ما چه  كه براي خودمان دردسر بسازيم و كار و زندگي مان را ول كنيم و دنبال محكمه و قاضي و دزد راه بيفتيم؟!!!! مگر دزدي جزء جرايم عمومي كه آسايش و امنيت عموم شهروندان را به خطر مي اندازد نيست؟ اصلا بر فرض مثال گيريم كه آدم بيكاري مثل ما پيگير پرونده دزدش نباشد. آنوقت نهادهاي دولتي و قوه قضائيه و قهريه اين مملكت چنين مساله مهمي را پيگيري نمي كنند؟؟؟!!!!!

ديگر وقت بود كه آقاي قاضي عصباني دستور دهند با يك تيپ پايي و دو اردنگي ما را از دفترشان بيرون بياندازند . با عصبانيت هر چه تمام تر گفت : نه آقا!! اگر شاكي خصوصي روي پرونده نباشد ، ما حكم سنگيني صادر نمي كنيم !!و با چند درجه تخفيف، به علت پر بودن زندان ها، حكم آزادي دزدتان را صادر مي كنيم!! همچنان كه بيست و سه دفعه گذشته هم همين حكم صادر شده!!!!

خورشيد كم كم داشت به آشيانه غروب خود نزديك ميشد. سحري را كه از دست داده بوديم. پيش خودم گفتم پيگيري ديگر بس است !!! برويم حداقل افطاري مان را از دست ندهيم.

 

 

 

نوشته شده توسط صفری در ساعت 23:48 | لینک  | 

سه صافي

 

شخصي نزد همسايه من آمد و گفت: «گوش كن!مي خواهم چيزي برايت تعريف كنم. دوستي به تازگي در مورد تو مي گفت...».

همسايه ام حرف او را قطع كرد و گفت: قبل از اينكه تعريف كني، بگو آيا حرفت را از ميان آن سه صافي گذرانده اي يا نه؟

-          « كدام سه صافي؟»

همسايه ام گفت: اول از ميان صافي واقعيت. آيا مطمئني چيزي كه تعريف مي كني واقعيت دارد؟

-          « نه . من فقط آن را شنيدم. شخصي آنرا برايم تعريف كرده است.»

همسايه ام سري تكان داد وگفت:

پس حتما آنرا از ميان صافي دوم يعني صافي شادي گذرانده اي . مسلما چيزي كه مي خواهي تعريف كني،حتي اگر واقعيت نداشته باشد، باعث خوشحالي ام مي شود.

-          « دوست عزيز فكر نكنم تو را خوشحال كند.»

بسيار خوب، پس اگر مرا خوشحال هم نمي كند، حتما از صافي سوم، يعني صافي فايده رد شده است. آيا چيزي كه مي خواهي تعريف كني،برايم مفيد است و به دردم ميخورد؟

-          « نه به هيچ وجه!»

همسايه ام گفت: پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد،نه خوشحال كننده است و نه مفيد،پيش خودت هم نگه ندار و سعي كن خودت هم زود فراموشش كني...

 

يوهانس روسلر

 

نوشته شده توسط صفری در ساعت 22:51 | لینک