تبليغاتX
برای فردا

پارسال، امسال، سال ديگه

 

1-    پارسال روز شنبه بود كه سال تحويل شد

امسال ظاهرا روز يك شنبه مي خواد سال تحويل شه

سال ديگه روز دوشنبه سال تحويل ميشه

2-    نوزدهم بهمن امسال تعطيله چون تاسوعاست

عاشورا و 22 بهمن هم پشت سرش تعطيله، يعني چهار روز تعطيلي پشت سرهم.

3-    امسالي كه گذشت از اون سالهايي بود كه واقعا احساس مي كنم كار خاصي نكردم و فقط دور خودم چرخيدم، فكر كنم زندگي دايره اي من هم كم كم داره شروع ميشه .

4-    ظاهرا يك سال بزرگتر شدم ، نمي دونم بايد خوشحال باشم يا ناراحت!!

5-    پيارسال اين موقع دلم براي بعضي ها تنگ ميشد!

پارسال اين موقع نمي دونستم دلم براي كي بايد تنگ بشه!

امسال نمي فهمم دل تنگي يعني چي!

سال ديگه.............. نمي دونم!!

 فقط طبق معمول بايد اميدوار باشم!

6-    پارسال اين موقع توي سررسيدم، درد دلاما مي نوشتم

امسال مدرن شدم يه وبلاگ واسه خودم زدم .

7-    پيارسال رسيد

پارسال هم رسيد

امسال هم ميرسه ، فقط اميدوارم زيادي نرسه( در حد گنديدين)

8-    يه سال تموم شد

25 سال اومد و تموم شد

من موندم

با 25 سال زندگي و تجربه

امسال هم تموم ميشه

باور نمي كنيد به پارسال نگاه كنيد

اما چه جوري؟؟؟

نمي دونم

كاشكي هر جوري كه هست

اين جوري نباشه!!!!!!!!

 

نوشته شده توسط صفری در ساعت 1:24 | لینک  | 

 

هويت خود‌ساخته يك دوست

 

« هويت گم شده من» را كه به ياد داريد. ظاهرا يكي از  دوستان، انتقادات و پيشنهاداتي  در باره اين پست از وبلاگ من داشته اند كه در زير متن كامل نامه اين دوست عزيز را آورده ام. قضاوت درباره آنچه او گفته را به عهده ديگر دوستانم مي گذارم.

 « از همين اول بسم‌ا... بگم ، من كه بعيد مي‌دونم تو به معلم دوران دبستان ولات سركوچه و دوستان صميمي كم لطف، اجازه بدي برات تعيين تكليف كنن و هويتت رو تعريف كنن، حضرت سليمان هم كه نيستي!! ، حرف زبان دارها رو هم كه به هيچ مي‌گيري چه برسد به حيوانات زبان بسته، پس قضيه چيه! هان؟!! سركاري كه نيست؟

از شوخي گذشته واقعاً ميخوام بدونم قضيه چيه! شايد اگر بيشتر مي‌شناختم نيازي به اين سؤال نبود اما حالا بدون كه قصدم از نوشتن اين نوشته اظهارنظر نسبت به متن هويت گمشده نيست  بلكه مطرح كردن اين سؤال كه در پشت اين هويت گمشده چه چيزي پنهانه! در واقع من در جستجوي اون چيزي هستم كه باعث شده تو چنين موضوعي رو با چنين محتوايي انتخاب كني. آيا اين يك متن انتقادي بود؟ انتقاد به چه كسي و از چه چيزي؟ انتقاد به جامعه‌اي كه در هويت‌بخشي به اعضاي خود ناتوان مونده؟ يا انتقاد به كساني كه تصورات قالبي جامعه رو مي‌پذيرن و هويت‌يابي خودشون رو منوط به تعاريف اجتماع مي‌كنند. آيا انتقادي بود از نهاد آموزش و پرورش كه نه تنها هدف از آموزش رو فراموش كرده بلكه پرورش رو هم به طور كلي فاكتور گرفته؟ يا انتقادي بود از نهاد خانواده كه كاركرد خودش رو محدود كرده به پاسخگويي به نيازهاي ضروري و حياتي فرزندان؟

و يا اينكه انتقادي بود به جماعت دولت كه به جاي اينكه سم سمندي باشند ! براي صيقل روح غباري مي‌شن بر آئينه‌ي دل.

شايد هم انتقاد نبود، بلكه يك هشدار بود هشدار به كساني كه از مسئوليت‌هاي انساني‌شون طفره مي‌رن و شيوه‌اي غير انساني رو در‌پيش مي‌گيرن و گاهي هم براي راحتي، پوزه در خاك مي‌چرند. و يا شايد هم...

هرچه كه بود، براي من قابل تأمل بود. شايد به اين دليل كه  درلابه‌لاي اين متن،  به هويت واقعي يك دوست نزديك‌تر  مي شوم. البته گفتم نه اون هويتي كه در متن تعريف شده بود، اون هويتي كه خود واقعي تو رو مي‌سازه، اونچه كه ذهن تو رو در نوشتن اين مطلب حمايت كرده بود و دغدغه‌اي كه تو رو به چنين موضوعي هدايت كرده بود. اگر داري از خودت مي‌پرسي كه به حال تو چه فرقي مي‌كنِ؟ بايد بگم فرق مي‌كنِ، خيلي هم فرق مي‌كنِه. لااقل ما آدم‌هايي هستيم كه  از كنار ذهن و روح يك دوست بي‌تفاوت نمي‌گذريم و به همين دليل هم هست كه به خودمون اجازه نمي‌دهيم با هر لفظي خطابش كنيم و بيخود و بي‌جهت با هر صفتي، توصيفش كنيم.

من مي‌گم تو هيچكدام نبودي و يا هيچكدام نيستي به اين دليل كه همون اندك شناختي كه من از تو دارم به من مي‌گه كه تو جرأت شكستن ليوان رو داري و كسي كه بتونه عمداً ليواني روبشكنِه، با اعتقاد به اينكه بعد از شكستن ليوان به هيچ كجاي دنيا برنخواهد خورد، آدمي نيست كه خودش رو نشناسِه. اتفاقاً برعكس، چنين آدمي به خوبي خودش رو مي‌شناسه و از خودِ واقعيِ خودش با خبرهِ و هويتش رو بر اساس اونچه كه خواسته تعريف كرده، هر چند انسان‌ها و محيط در اين تعريف تأثيرگذارند، اما حرف آخر براي چنين انساني، خودشِه.

و خدا رو شكر كه ماها جزو اين دسته هستيم. درستِه كه جامعه هميشه رو به رويِ خاطره‌هاي ما ، آينه مي‌گيره اما ما هميشه خودمون، باقي مي‌مونيم حتي اگر هفت ساله بخوابيم و هزار ساله برخيزيم. حتي اگر نان از سفره، كلمه از كتاب و ترانه از بهامون بدزدند، باز هم رؤياهاي خودمون رو داريم. حتي اگر چشم‌ها و دستها و دهانهامون رو هم ببندند باز انديشه‌هاي خودمون رو داريم و خويشتن خويش را.

بحث اصلي رو گم كردم ، اما كاش روزي برسه كه همه‌ي ما به جاي اينكه از هويت گمشده‌‌مون، بنويسيم درباره‌ي هويت خود‌ ساختمون ، حرف بزنيم و من آن روز را انتظار مي‌كشم.

نوشته شده توسط صفری در ساعت 13:24 | لینک  | 

زندان خود ساخته

 

من مي نويسم

براي زندان

مي نويسم

و مي نويسم

و از خشت خشت كلمات سفيد وسياه

مي سازم بامي

تا سرنوشتم را بر آن نهم

تا در آن بنشينم

و شايد زنداني شوم

 

من احمقم

شايد!!

كه مي داند كه من خود زندان به دوش مي كشم

كه مي داند كه خود زندان مي سازم

و خود زندان سرنوشت مي بافم

من احمقم

به سان كودني عاقل

يا انسان نپخته اي كه ساليان است

گم شده است

من تك تك سنگ ها وخشت هاي زندانم را خود ساخته ام

و همچنان بر دوش مي كشم خاموش واستوار

و تلاش روحم را در آن محبوس مي كنم

و اينگونه لبخند را از خود دريغ مي دارم

و در چار ديوار سرنوشت موهوم

اينگونه شده ام كه هستم

چنين شده ام من

چنين

محبوس در چرخه روز مرگي

و پايم در زنجير تفكراتم

و فردايم

وابسته به آنچه امروز مي انديشم

و دلم در...

... در جنگ  سرنوشت نه چندان شفافي كه خود تنيده ام

 

من احمقم

و شايد مجري عاج رنج و زحمت

در تاريكي ها وروشنايي ها

در زنجيرها

 

من احمقم

زندان به دوش

آينده ام را چون گذشته مي روم

تا گسترش دهم زندان هاي گذشته ام را

زندان هايي براي بودن

براي شدن

 وبراي ماندن

 

من زماني

خام انديشيدم كه با دوست داشتن

حصار محصورهاي خويش را برچينم

اما آن نيز خود زندان شد

زندان دوست داشتن

زندان دوست داشتن گوسفندان ده

سگ ها و چوپان هايش

و شهر نيمه بالغ

زندان دوست داشتن باران

درخت ، گل

و سوت قطار رضا خاني كه از بالاي روستايمان مي گذرد

زندان كوير

با تمامي دوست داشتن هايش

با تمامي سكوت و عظمت و غرورش

و يا زندان نه چندان سبز صحراي روستا

و آبيارهاي شبانه اش

زندان كودكي ام با تمامي سختي ها وشيريني هايش

زندان تحصيلم

تدريسم

زندان خبر

زندان فرهنگ

و يا زندان سياست

و در يك كلام

زنداني تمامي زندان هاي خود ساخته

 

اما همچنان مي روم

با زنجيري در پاي

و شتابي در روح

و يقيني كه در انتهايش جز ترديد نيست

چنين ام من

مانده در كوچه پس كوچه ي تقدير

در راهرو مسير تاريخ

محبوس محبوس

محبوس زنداني، پر از

كينه، ترقي،دوست داشتن، عشق

 ويك بغل علف تازه خوش بو، از صحراي روستايمان

و بدين اوصاف است

كه گمان مي برند و مي برم

كه من يك احمقم

و شايد هم باشم

يك احمق زنداني

يقينا!!

نوشته شده توسط صفری در ساعت 9:49 | لینک  | 

 گنجشك ونارنج

 

صد تا گنجشك كوچك ، اومدند واومدند تا رسيدند به يه درخت نارنج بزرگ و نشستند ونشستند وگفتند وگفتند از هر چي كه مي بايست مي گفتند.

يه روز كلاغي مي اومد روي يه شاخ نارنج مي نشست، چهار تا گنجشكا مجبور مي شدند بپريدند .

يه روز ديگه شكارچي مي اومد وچند تاي ديگه يا شكار مي شدند و يا از ترس جونش، شاخك هاي نارنج را رها مي كردند ومي رفتند .

 ويه روز ديگه، پسرك بازيگوش مزرعه از راه مي رسيد وچند تاي ديگه از گنجشكاي نارنج را فراري مي داد و...

و بالاخره روز آخر هم رسيد

امروز از گنجشك هاي نارنج، ديگه هيچ خبري نبود

اون چند تا هم پريدند ورفتند

و گنجشك درخت نارنج ما، تنهاي تنها موند

خودش موند ودرخت نارنج

انگاری هوا سرد شده بود

و زمستون  بد جوری سرک می کشید

یه زمستون سیاه

نوشته شده توسط صفری در ساعت 15:23 | لینک  | 

نا مه اي ازافغانستان

 

پنج، شش سالي مي شود كه با جمعي از نيروهاي سياسي و فرهنگي كشور افغانستان در ايران آشنا شده و گه گداري نيزسري به آنان و در برخي موقعيت ها نيز آنان سري به ما مي زنند.

حقيقتش را بخواهيد من وقتي خيلي از اين وضعيت سياسي، اجتماعي، اقتصادي و.....ايران خسته  شده و ميشوم، معمولا سري به آنان زده تا با شنيدن حرف هاي آنان و ديدن بدبختي ها و مشكلات و معضلات آنان، به كشور و شرايط موجود اين مملكت اميدوار شده و حداقل روحيه اي  براي ادامه دادن در اين كشور بيابم!!

چند وقت پيش نامه اي از يكي از همين دوستان كه اكنون به كشورش باز گشته به من رسيد كه پس از سلام واحوال پرسي، مطالبي را مطرح كه حقيقتا درد آور وبراي من مايوس كننده بود .

اين دوست عزيز ما زماني كه در ايران بود پس از رفت وآمدهاي مكرر و اظهار علاقه مندي به فعاليت هاي خبري، كارهاي خبري و روزنامه نگاري خود را با ما شروع و ظاهرا پس از ورود به افغانستان نيز مستقيما به سراغ فعاليت هاي مطبوعاتي رفته  است   اما ظاهرا وضعيت مطبوعات و فعاليت هاي خبري در افغانستان اندكي متفاوت تر از ايران است.

چراكه در آخرين نامه خود از حقوق ششصد دلاري خود درآنجا و گرفتن مسوليت دبير تحريريه روزنامه بهار در كابل، سخن گفته بود كه حقيقتا بسياري از آنچه او در نامه اش براي من گفته بود در هيچ شرايطي قابل مقايسه با ايران نيست!! و شرايطش به مراتب از آنچه در ايران بر او ميگذشت و آنچه اكنون بر من مي گذرد بهتر وعالي تر بوده و است به طوري كه در انتهاي نامه اش از من دعوت كرده بود كه براي ادامه فعاليت و كسب درآمد به كشور افغانستان مهاجرت كرده!! و تازه در پايان نامه نيز، اظهار اميدواري كرده بود كه ملت ايران نيز هر چه زودتر از دست ساختار فعلي رهايي يافته!! و به مانند افغانستان، شاهد رعايت حقوق بشر واحترام به آزادي هاي بشر باشيم!!!!

حقيقتا بنده نيز از آنچه اكنون بر دوستم مي گذرد بسيار خوشحالم واميدوارم هر روز به مانند صا ايران!! وضعيتش بهتر از ديروز شود، اما شخصا درمانده و مستاصل شده ام كه چگونه اين خلا گلوگاه اميد را جبران كنم، چراكه حداقل در شرايط گذشته، مشاهده وضعيت دردناك آنها  وتصور اينكه كشوري بدبختر و بيچاره تر از ما هم وجود دارد، به گونه براي من اميد بخش و روحيه دهنده بود . اما ظاهرا اين فرصت را هم دارم به گونه اي وبه مرور زمان از دست مي دهم  وبايد فكر ديگري به حال خودم بكنم!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده توسط صفری در ساعت 8:42 | لینک  |