تبليغاتX
برای فردا

عروسي در عاشورا

 

نه، فكر نكنيد كسي قصد عروسي در روز عاشورا را داشته باشد ويا در روز عاشورا فردي عروسي كرده باشد و يا در ايران كسي جرات و جسارت چنين كاري را داشته باشد.

آنچه مي خواهم بنويسم تنها شرح يك خواب است، آن هم خوابي كه ديگري براي من ديده، حالا چند وجب روغن روي اين خواب و روي اين آش نپخته هست، بماند تا آينده مشخص شود...

صبح اول وقت كه مي خواستم از خانه بيايم بيرون خواهرم گفت چند لحظه اي صبر كن تا ماجرايي را برايت بگويم من هم حقيقتا ماندم كه اين چه ماجرايي است كه اول صبح آفتاب نزده مي خواهد برايم بگويد.چون اصلا عقلاني نبود كه اول وقت، با تعجيلي كه هر دوي مان براي رسيدن به محل كار داريم، بخواهد كلي زمان و وقت خود و مرا بگيرد. مگر اينكه مطلب بسيار مهمي در ميان باشد!!  

 و اما ماجرا از اين قرار بود كه ظاهرا شب گذشته خوابي براي من ديده بود و هر چه تلاش كرده بود كه به نحوي خود، تعبيري از آن به در كند نتوانسته بود.

شب گذشته در خواب ديده بود كه من قصد ازدواج دارم  وآن هم در دوم اسفند و البته قصد ازدواج با دختري دايي ناتني ام را نيز دارم . آن جور كه خود تعريف مي كرد او با اين ازدواج مخالف بوده و به هر طريقي مي خواسته مرا توجيه كند تا از اين تصميم منصرف شوم اما ظاهرا من اصرار عجيبي بر اين ازدواج داشته ام.

تا آنكه خواهرم متوجه مي شود كه دوم اسفند مصادف با عاشورا است و سريعا موضوع را به من و خانواده منتقل مي كند ، اما من تحت هيچ شرايطي كوتاه نيامده و گفته ام كه درهر شرايطي من مي بايست در همين دوم اسفند ازدواج كنم و بالاخره در همين مو قعيت وميان اين بحث وجدل ها از خواب پريده است.!!

حقيقتا من هر چه به اين كله پوكم فشار مي آورم كه اصلا اين خواب يعني چه؟ وچه تعبيري مي توان از آن كرد ؟ هيچ چيزي به ذهنم نمي رسد و اصلا مانده ام كه چنين خوابي چه پيامدها و عواقبي را در آينده براي من مي تواند داشته باشد !

ولي خواهشا ساده از كنار اين خواب هاي خواهر من نگذريد ، چون تا حالا هر چه خواب ديده يك جور هايي و در يك جاهايي يك سري اتفاق ها افتاده.

 حالا اين يكي را ديگر خدا ختم به خير كند...

 

نوشته شده توسط صفری در ساعت 23:43 | لینک  | 

ياداشت هاي پراكنده

 

 

امروز بعد از ظهر داشتم دفترچه تلفنم را مرور مي كردم كه به ذهنم رسيد ياداشتها و مطالب جالبي كه در حاشيه آن ياداشت كردم را به وبلاگم منتقل كنم شايد ماندگاري آن بيشتر باشد.

 شايد...

 

« تنها كسي آزاد است كه مي تواند مطيع آهنگي برتر از آهنگ خود باشد»

 

                                       *******

 

« خوشبختي چيست؟جانانه زيستن تمامي بدبختي ها»

 

                                      *******

 

« دل هر آنچه را ذهن از هم جدا مي كنه به هم پيوند مي زنه. از عرصه ضرورتها فراتر رفته وتكاپو را به عشق تبديل مي كنه»

 

                                      *******

 

 

« زمان از همه چيز ويرانه مي سازد جز عشق و خاطره»

 

                                      *******

 

« نام بعضي نفرات

ياد بعضي نفرات

روشنم مي دارد

قوتم مي بخشد

ره مي اندازد

و اجاق كهن سرد سرايم

گرم مي آيد از گرمي عالي دمشان

نام بعضي نفرات

رزق روحم شده است

وقت هر دلتنگي

سويشان دارم دست

جرئتم مي بخشد

روشنم مي دارد

ياد بعضي نفرات...»

 

                                   *******

 

« خدايا آرامش وشكيبايي به من عطا كن

تا اموري را كه نمي توانم تغيير دهم بپذيرم و اين شهامت را به من بده تا اموري را كه مي توانم تغيير دهم دگرگون سازم و اين خرد را به من عطا كن تا تفاوت ميان اين دو را بدانم»

 

نوشته شده توسط صفری در ساعت 16:53 | لینک  | 

من مي نويسم

 

 

موضوع پست هاي وبلاگ من

از زندگي است

از درد بودن

- دردي كه چاره نيست-

 

مردم، همه با شراب ويار

اندركنارخود

مستانه در زمين وهوا نعره مي زنند!

حال آنكه من

در دام يك تخيل ساده

تخيل يك متن وشعر روز

در آسمان خشك خيالم

به انتظار

بر جا نشسته ام

 

موضوع پست وبلاگ هاي روز

متني است تا همه يكجا بخواننش

و خود سراسيمه و عجول

در پي هدف

در صبح وعصر ونيمه شب

سر مي زنند

به تمام وبلاگ هاي روز

تا اعتبار خود و كمي وبلاگ خود

مستانه بر فراز قله اوج بنشاننش

 

حال آنكه من

به شخصه

همراه متن خود

- نه براي ديگري-

همدوش پست هاي خويش

گريه كرده ام وذوق كرده ام

 

موضوع متن هاي من

- گمان برم-

موضوع ديگري است

اما احساس مي كنم

كه چشم هاي مردم زمان

تنها دو سانتي دماغ هاي خود را

به تماشا نشسته اند!

 

اما من مي نويسم

چراكه

الگوي متن هاي من

درد دل روزمره گي است

-وهيچ چاره نيست-

من متن مي نويسم

نه شعر

نه داستان

نه طنز

« من دست مي نهم به جراحات شهر پير»

من درد هاي  مشترك دلم را

فرياد مي زنم

من با متن هاي خويش

روان خسته ام را

آباد مي كنم

من با متن هاي خويش

قلب سرد وتهي مانده را

ز شوق

سر شار مي كنم

 

متنم و آنچه مي نويسم

تنهاحروف والفاظ خشك خاص نيست

متني است براي زنده بودن

در روزهاي سرد

براي بودن تا وقتي دگر

 

هر چند

گمان برم

كه اثر ندارد، آنچه من

با لحظه لحظه ي وجود خويش

هي مي نگارم و هي مي نويسمش

هر چند فرقي ندارد

بود ونبود من

هر چند دنياي خالي از من نيز

مي توان به تصوير كشيد

 

اما

 من مي نويسم

و هي مي نويسم

هي مي نويسمش

چراكه

توان من

به اندازه ي نا نوشته هاي خويش نيست

پس مي نويسم

تنها براي خود

براي بودن

تنها براي تنفس

براي دل

چون هیچ چاره نیست!!

 

 

 

نوشته شده توسط صفری در ساعت 19:30 | لینک  | 

« وناگهان چه زود دير مي شود»

 

 

وقتي نشاني اينترنتي را ديد،بسيار ساده وبي انگيزه از كنارآن گذشت. صبح يكي از همان روزهاي سرد زمستاني وقتي طبق معمول از خانه زد بيرون تا به محل كار خود برسد ، خيابان ها يي شلوغ با آدم هايي شلوغ تر را مي ديد كه زبر وزرنگي از چهر هايش مي باريد و همه به نحوي پي يك لقمه نان، اول كله صبح از خانه هايشان زده بودند بيرون . همان جور كه داخل ماشين نشسته بود فكرش رفت روي دنياي مجازي اينترنت وسرگرمي هايش و اينكه بد نيست نگاه بدبينانه به آنچه  در روابط مجازي هست نداشته باشد و البته يك جور هايي هم احساس مي كرد روابط اين شكلي و دوستي هاي مجازي نيز برايش  خوشايند ودلپذيرباشد و نوعي سر زندگي و سرخوشي برايش داشته و شايد هم مي توانست  فصل جديدي برايش باشد.

خيابان شلوغ بود و ترافيك سنگين، حتي سنگين تر وشلوغ تر از آني كه در فكر وذهنش مي گذشت. برايش غريب بود و فكر مي كرد كه اين جور دوستي ها با شخصيتش جور در نمي آيد چراكه اطمينان چنداني هم به آنها نمي توانست داشته باشد .

روزها و هفته ها از ماجرا گذشت ،احساس خوبي نداشت و دنبال ريشه هاي اين ناخوشايندي مي گشت كه چرا و چگونه در بين اين همه بي اعتمادي به فضاهاي دوستي مجازي، دچاراين

 نا خوشايندي شده ، اين جور دوستي ها برايش اندكي بي نمك و مضحك و سبك سرانه مي رسيد مخصوصا وقتي وقفه هايي طولاني و اندكي غير شفافيت را مي ديد. پيش خودش فكر مي كرد كه اگر به حال نه چندان مساعد و بدش ميدان ندهد بهتر است . يكباره و بي خودي  ياد  يك بيت شعر افتاد« و ناگهان چه زود دير ميشود».

 يكي از دوستان صميمي اش كه در مشهد تحصيل مي كرد ظاهرا در تعطيلات بين دو ترم به شهرشان آمده بود، زنگي زد و قراري گذاشت كه اتفاقا يكي ديگرازدوستان نيزهمراه شد وسه نفري پياده به طرف خيابان چها رباغ راه افتادند و شروع به تعريف و درد دل از گذشته و حال و آينده كردند، همچنان مثل صبح ترافيك خيابان ها زياد و سنگين بود ، از ترس سرما و سوز وارد تريا ترنج شدند، از همان دم تريا شواهد امر چيزهاي ديگري مي گفت سه نفري يك ميز خالي پيدا كردند و بعد از سفارش چند شير كاكائو، مشغول به خواندن روزنامه شدند تا شير كاكائو آنها حاضر شود،  تريا پر بود از جفت هاي نيمه رسمي كه حتي تراكم بيش از حد آنان باعث شده بود تعداد زيادي از انان به قسمت مجردها هجوم بياورند، احساس مي كرد همه آدم هاي دور وورش به چيزهاي  ديگري غير از آنچه او فكر مي كرد فكر مي كنند. ظاهرا خيلي هم بدجور نگاه مي كردند، يه جورهايي مثل سه نفردر كارتون سه كله پوك ،البته آنها هم انگار نه انگارو سعي كردن كه هيچ وجه تشابهي از خود و كارتون سه كله پوك نشان ندهند و اصلا روي خودشان هم نياوردند و بر خلاف همه جفت ها كه سر و كله هايش در كنا ر گوش و دهن هاي بغلي و رو به رويي بود، سر وكله شان را در روزنامه هايشان فرو بردند و مشغول خواندن روزنامه شدند، تا بالاخره شير كاكائو هم رسيد، اما دوباره و باز هم بي خودي ياد يك بيت از شعري افتاد:

« و نا گهان چه زود دير مي شود»!!!!!

نوشته شده توسط صفری در ساعت 22:45 | لینک  | 

چهره هاي نه چندان شاد!!

 

 

عصر امروز، در يكي از سالن هاي دانشگاه،  مراسم جشني براي تقدير از ورزشكاران دانشگاه( وهمچنين جهت بزرگداشت سالروز پيروزي انقلاب!!!!!) با همكاري جمعي از بر و بچه هاي دانشجو ترتيب داده شده بود كه ما نيز با يكي از دوستان در اين مراسم شركت كرديم.

حداقل يك جمعيت 1500 نفري داخل سالن بودند كه البته حدود چهار پنجم از آنان را دختران تشكيل ميدادند وعمده مراسم را هم اجراي برنامه هاي نمايشي ژيمناستيك و همچنين موسيقي هاي مختلف تشكيل مي داد اما حقيقتش را بخواهيد من هر چه دانشجويان را نگاه مي كردم هيچ جنب وجوش وحركتي از آنان نمي ديدم لذا با دوستمان دست به كار شديم و به گروهي كه موسيقي را اجرا مي كردند، يك جورهايي رسانديم كه ديشدن ديشدن موسيقي را بيشتر كنه و سعي كنه موسيقي هاي تندتر و شاد تر بزنه. بعد از اين تاكتيك ،بگي نگي يه جورهايي بين دخترها، تحول وحركتي پيدا شد اما اين دانشجويان پسر، باز هم انگار كه نه انگار، همون جور صم وبكم  وبا چهر هاي در هم وعبوس،  سر جاهايشان نشسته بودند .

پيش خودم فكر كردم كه ديگر خداييش از اين بيشتر از دست ما بر نمياد و يك جورهايي به برخي خطوط قرمز ( مصالح نظام!!!!) بر مي خورد و ممكن است از شاد شدن بيش از اين مراسم، براي ما، درد ساز شده و پس فردا در محكمه اي ما را به جرم اقدام عليه امنيت ملي! وتشويش اذهان عمومي! و اعمال خلاف شوونات !! و.... محاكمه كنند.

 اما فضا چيز ديگري را مي گفت و ظاهرا انتظارات زيادتري داشت وديگر به اين سرو صداهاي حداقلي و كنسرت هاي بي حاشييه(!!!!) قانع بشو، نبوده ونيست و پيش خودم گفتم حقيقتا ما با اين ساختار وروند تا اينجا جلوتر  نمي توانيم برويم، ديگر يا« زنگي زنگ، يا رومي روم»

يا آبادگران بعدي! ، مي آيند  واز اين كه هست آبادتر مي كنند!!!!

يا هم ديگراني ظهور ميكنند( منظور من اصلا آمريكاي جنايتكار استعمارگر بي پدر ومادر نيست ها، الكي يه وقت فكر بد بد به ذهنتون خطور نكنه!!!! ) و نه تنها زمام مملكت را از دست اين آقايان مي گيرند بلكه كنسرت هاي خوب خوب - و با با حواشي  خيلي توپ !!- هم برگزار مي كنند.

تا ببينيم چه مي شود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط صفری در ساعت 22:50 | لینک  |